سه شنبه30آذر95
در نوشتن اوضاع و احوالاتمان و اتفاق هایی که برایمان رقم خورده است اتفاقی میمون و بس فرخنده از یادمان رفته بود که ذکر نماییم و آن هم ازدواج دایی جان محمد بود و متعاقب آن باباحاجی اینا اومده بودن تهران و مراسم عقد و باقی قضایا.روز 5 شنبه خریدای عروس خانم رو بردیم منزل شان تحویل دادیم و همه اعضای خانواده ناهار وشام منزل ما بودن. علی رغمی که از قبل تصمیم گرفته بودم که به خاطر فراموشی تولد زندایی جون شب جمعه کیکی سفارش بدم که در کنار خانواده تولدی بگیریم. ولی باز بخاطر مشغله و بحبوهه کارهای عقد یادم رفت. وقتی یادم اومد کلی حالم بد شد. تلفنی صحبت کردم تا از قنادی ناتلی کیک بفرستن از شانس هم شب بارونی و دلیوری نداشتن و آخر قر...
نویسنده :
مامان نسرین
9:37






